در سالروز وقوع کودتای 28 مرداد؛

کودتا علیه دموکراسی

ایالات متحده آمریکا در حالی خود را بزرگترین حامی دموکراسی در جهان جلوه داده است که این کشور بیشتری کودتا و سرنگونی را علیه دولت های مشروع و دموکراتیک مرتکب شده است.

کودتا علیه دموکراسی

گیلان خبر: از قرن بیستم به عنوان قرن تکاملِ اندیشه هایِ بشری و بهینه سازی فرایند دولت-ملت سازی نام برده می شود، قرنی که در آن بر تعداد ملل و دولت های مستقل افزوده شده و تلاش هایی در راستای رهایی از نظم پیشین از سوی آزاد خواهان صورت پذیرفته است. جهان از ابتدای قرن بیستم شاهد سه ایدئولوژی مسلط و فراگیر مارکسیسم، فاشیسم و لیبرالیسم بوده است. پایان جنگ جهانی دوم در میانه قرن بیستم(1945) را می توان نقطه ی عطفی در تحولات بین المللی دانست، مقطعی که فاشیسم به محاق رفته و لیبرالیسم و کمونیسم به یکه تازی خویش ادامه می دهند.

اهمیت مقطع زمانی فوق بدان روست که بر خلاف دهه ها و سده های پیشین، رهبری اندیشه ی لیبرالیسم به واسطه ی خسران های وصف ناشدنی ناشی از جنگ بین الملل دوم، اکنون شاهد سکان داری و پیشتازی یک دولت غیر اروپایی می باشد، به واقع ایالات متحده آمریکا که تا اواخر جنگ جهانی از ورود به این نبرد طاقت فرسا امتناع ورزیده بود، با مداخله ی پایانی اش و به واسطه ی دور بودن از صحنه ی نبرد، بسیار کمتر از دیگر دول مداخله گر آسیب دیده و عملا در جایگاه قدرتمندترین اقتصاد جهان قرار گرفته بود.

برآورد تحولات پس از اتمام جنگ بین الملل دوم حاکی از آن است که آمریکا با دارا بودن قریب به پنجاه درصد اقتصاد جهانی، بدون رقیب وارد مناسبات بین المللی شده و عملا خط بطلانی بر دهه ها سیاست انزوای منوروئه کشیده است. از همین رو از سال 1945 به این سو، آمریکا در جایگاه یک ابرقدرت بلامنازع به تبیین و تشریح سیاست هایش در جامعه بین المللی مبادرت ورزیده است.

 از زمان انتشار اعلامیه ی استقلال آمریکا در سال 1776 تا سال های یکه تازی این کشور در مناسبات بین المللی، فرهنگ برگرفته از لیبرالیسم با تارو پود جامعه ی آمریکایی عجین شده است، فرهنگی که مفاهیمی هم چون اقتصاد آزاد، حمایت از مالکیت، فردگرایی، دموکراسی و... بنیان های آن را تشکیل داده و داعیه حمایت از حقوق بشر را سروده است، با این حال و فارغ از نقض مکرر حقوق برخی اقلیت های نژادی، قومی و مذهبی جامعه آمریکا در طول دهه های پس از استقلال، از زمان تبدیل ایالات متحده به قدرتمندترین عضو جامعه جهانی تا به امروز کرارا شاهد عدم پایبندی این رژیم به مضامین یاد شده بویژه حقوق بشر در روابط بین المللی می باشیم. به واقع ایالات متحده با ترسیم منافع خویش در سطح مناسبات منطقه ای و بین المللی و برگرفته از فضای حاکم بر گیتی هم چون سال های مبارزه با کمونیسم یا تلاش برای استیلا بر مناطق فوق استراتژیک، دسترسی به منابع انرژی و معادن ذی قیمت، در کنار حمایت از متحدینش پای بر داعیه هایش من جمله حمایت از حقوق انسان ها و ترویج دموکراسی گذارده است.

در رابطه با پشتیبانی سیاسی، نظامی و اقتصادی ایالات متحده از هم پیمانش در سراسر جهان تا کنون بارها سخن گفته شده است، روی دیگر سکه اما تلاش وافر آنها جهت اسقاط مخالفین خویش با توسل به ابزارهای متعدد و متنوع است، کوششی که همِ خویش را بر ایجادِ جهانی واحد با فرهنگی آمریکایی و زیر یوغ سیاسی-اقتصادی آمریکا گذارده است. در این وجیزه برآنیم به بهانه شصت و سومین سالروز کودتای 28 مرداد 1332، به برخی مصادیق مداخله ی آمریکا در امورِ کشورهای مردمسالار بر خلاف داعیه ی ذکر شده و همچنین اهداف این رژیم اشاره نماییم. بدلیل محدودیت محتوایی تنها به تحولات محدود در چند کشور مستقل بسنده می نماییم.

کودتا در سرزمین شکر

از آمریکای لاتین و حوزه ی کارائیب بسان حیات خلوت آمریکا در طول هفت دهه گذشته نام برده شده است، لذا آمریکایی ها بیش از هر مکانی تحولات صورت پذیرفته در این منطقه را به دقت می نگرند. ابتدای دهه هفتاد میلادی و در اوج تنش های جهانی ناشی از جنگ سرد، سالوادور آلنده رئیس جمهور اولین رئیس جمهور منتخبِ کمونیستِ شیلی شد. انتخاب وی خشم آمریکایی ها را که شاهد حضور کمونیست ها در حیات خلوت خویش بودند بر انگیخت، لذا با تدابیر متعدد در پی مقابله با آلنده و سیاست هایش برآمدند.

نکته حائز اهمیت در باب مواجهه آمریکا علیه آلنده آن که بر خلاف دو دهه اخیر که آمریکایی ها جهتِ پیشبرد مقاصد خویش به سنجش شرایط و ظاهرا توسل به مضامینی دموکراتیک نظیر ایجاد انقلاب های رنگین از داخل و یا اجماع بین المللی جهت فشار بر کشور هدف می نمایند، در آن مقطع به محابا به رویارویی با مخالفین شان می پرداختند.

سیاست های اصلاح اقتصادی شیلی در ابتدای زمامداری سالوادور آلنده به واسطه ی فشارهای اقتصادی آمریکا و برخی مخالفین داخلی اش زمینه ی تورم و برخی اعتصابات را فراهم آورد و همین امر موجب شد که دولت ایالات متحده آمریکا در یک مداخله ی آشکار و با همراهی برخی افسران ارتش او را در یک کودتای کم نظیر ساقط نمایند. ژنرال پینوشه فرمانده ی وقت ارتش شیلی با همراهی آمریکایی ها بدون فوت وقت با جنگنده های نظامی اقدام به بمباران کاخ ریاست جمهوری و مناطق اطراف نمودند. به گفته ی ناظرین منطقه ای، مقر آلنده هفده بار هدف قرار گرفت و با وجود خواست پنج دقیقه ای او جهت استعفا و واگذاری امور مخالفت شده و امان از وی بریدند.

آگستینو پینوشه متحد آمریکایی ها پس از ساقط کردن آلنده تا سال 1990 بر شیلی حکم راند. گفته می شود که وی در طول سال های پس از کودتا و ثبیت قدرتش 3000 تن را به قتل رسانده و علاوه بر تبعید ده ها هزار تن، زمینه ی ناپدیدی هزاران نفر را فراهم آورده است. کودتای 1973 در شیلی به 48 سال حکومت دموکراتیک در شیلی پایان داد.

قدرت گیری هم پیمانان آمریکا در شیلی موجب تثبیت بیش از پیش منافع آمریکا در آمریکای لاتین گردید و آنها بارها در خلال تحولات منطقه همچون بحران پاناما به پشتیبانی از مواضع آمریکا می پرداختند.

استیلا بر یکی از بزرگترین آبراه های جهان

تسلط بر مناطق استراژیک همچون آبراه ها و تنگه های مهم بین المللی نظیر کانال سوئز، تنگه باب المندب، جبل الطارق، بسفر، داردانل و... از جمله سیاست های آمریکا در طول دهه های اخیر بوده است. کانال پاناما به جهت قرار گرفتن در قاره آمریکا و نقش بسزایش از اهمیت بالایی نزد واشنگتن برخوردار بوده است. در دسامبر 1989 و در سال های زوال و سراشیبی اتحاد جماهیر شوروی به عنوان تنها رقیب جهانی یانکی ها، مقامات آمریکایی به بهانه ی مشارکت مانوئل نوریگا در قاچاق کوکائین و همچنین پول شویی مستقیما به این کشور کوچک حمله نموده و پاناما را تصرف نمودند.

کشور کوچک پاناما در باریک ترین نقطه ی آمریکای مرکزی محل اتصال آمریکای شمالی و جنوبی محسوب می شود. کانال حفر شده در این کشور که یکی از شاهکارهای مهندسی بشریت محسوب می شود دو اقیانوس اطلس و آرام را به یکدیگر وصل می نماید و عملا مانع از دور زدن آمریکای جنوبی از سوی کشتی ها شده و به مکانی بسیار با اهمیت بدل یافته است. نکته حائز اهمیت در رابطه با پاناما و کانال این کشور آن که، آمریکایی ها با مداخله در امور پاناما در ابتدای قرن بیستم موجب استقلال این کشور از کلمبیا شدند و خود اقدام به ساخت کانال نمودند، منتها قرارداد کانال یاد شده که مطلقا در اختیار آمریکایی ها بود، در سال 1999 به پایان می رسید و همین امر آمریکایی ها را مجاب ساخته بود با اعمال فشار بر نوریگا در پی تمدید آن برآیند. مخالفت نوریگا فرمانده وقت ارتش و رئیس جمهور بعدی پاناما با این طرح موجب اعمال یک سلسله فشار اقتصادی و نهایتا حمله ی نظامی آمریکا به این کشور شد.

بیستم دسامبر 1989 به دستور جرج واکر بوش رئیس جمهور وقت آمریکا ده ها هزار نظامی آمریکایی به پاناما رفته و این کشور را به اشغال خویش درآورند. از این حمله به عنوان بزرگترین حمله ی آمریکا پس از جنگ ویتنام نام برده می شود که در آن بین چهار هزار تا ده هزار غیر نظامی به قتل رسیدند.

آمریکایی ها پس از ورود به پاناما و خیانت سفارت واتیکان به نوریگا (مکانی که او آن جا پناه گرفته بود) او را در اختیار خویش گرفته و عملا سیطره شان را بر سراسر پاناما گستراندند. اهمیت مقابله با نوریگا از آن روست که وی همچون بسیاری از متحدین آمریکا که پس از پایان تاریخ مصرف شان خود توسط آمریکا از میان برده می شوند (نظیر صدام حسین)، بنابر اسناد سیا و خاطرات خود وی دهه ها با این سازمان تا پیش از فرمانده ی ارتش شدنش در ارتباط بوده و نقش حافظ منافع آمریکا را ایفا می نموده است.

اتکا به اپوزیسیون های داخلی

با تشدید روند جهانی شدن و افزایش قدرت رسانه ها، سبک و سیاق مداخلات آمریکایی ها نیز به گذر زمان دچار دگرگونی شده است. حمایت از جریان های معارض حکومت ها به بهانه دموکراتیک خواندن کودتای داخلی (با وجود در اقلیت بودن آنان) و بهره مندی از قدرت رسانه ها به واسطه هدایت آنها از جمله رویکردهای در پیش گرفته شده می باشد که مصادیق آن را در خلال انقلاب های رنگین در گرجستان، قرقیزستان و اوکراین می توان مشاهده نمود. فرآیندی که در ادامه آمریکایی ها بر آن بودند با استیلای خویش بر رسانه ها زمینه ی انحراف انقلاب های صورت پذیرفته در روند بیداری اسلامی را فراهم نمایند.

از انقلاب های رنگی به عنوان سبکی از انقلابِ بدون خشونت نام برده می شود. نقطه ی ثقل این انقلاب ها در ابتدا جوامع جدا شده از شوروی سابق را هدف قرار داده بود. آمریکایی ها بر آنند با ساقط نمودند این جمهوری ضمن دایره نفوذ نظامی (از طریق ناتو) و اقتصادی خود زمینه فشار دوچندان بر سایر رقبای احتمالی نظیر روسیه و چین را فراهم آورند. بعدتر دامنه این انقلاب ها به سایر کشورها نیز سرایت یافت.

انقلاب رنگی و یا مخملی پیشتر و در سال های 1989 در چکسلواکی و سپس 1997 و 2000 در صربستان تحقق یافته و به پیروزی رسیده بود، لذا در سال 2003 و تحت عنوان انقلاب سرخ در پی ساقط نمودن ادوارد شواردنازه رئیس جمهور منتخب گرجستان به بهانه تقلب در انتخابات به رهبری ساکاشویلی متحد نزدیک آمریکایی ها برآمد. دامنه ی این تحول موجب انقلاب 2004 نارنجی اوکراین شد، رخدادیکه به بهانه احتمال دست داشتن یانکوویچ رئیس جمهور منتخب در مسموم نمودن یوشنکو رقیبش آغاز شد و موجب قدرت گیری غرب گرایان در اوکراین شد و در ادامه در سال 2005 با عنوان انقلاب گل لاله به قرقیزستان سرایت یافت.

ناظرین بین المللی تحولات یاد شده را جنگ سردِ غیر ایدئولوژیک آمریکا بر علیه رقبایش نامیده اند.

مقابله با خط سوم

وقوع انقلاب اسلامی در ایران را می توان سرآغاز ایدئولوژی نوینی در جامعه دو قطبی بین المللی دانست. ایدئولوژی برگرفته از مضامین دینی بر خلاف ماهیت ماتریالیست سایر ایدئولوژی های حاکم بر جهان، در کنار اهمیت ژئوپلتیک، استراتژیک و منابع عظیم انرژی ایران، رهبران آمریکا را در بر آن داشته با توسل به طرق مختلف در راستای اضمحلال و یا سرنگونی جمهوری اسلامی ایران بکوشند.

برآورد قریب به چهار دهه رویارویی آمریکا بر علیه نظام اسلامی حاکی از آن است که تا کنون هیچ کشوری به مانند جمهوری اسلامی تاب ایستادگی در برابر فشارهای همه جانبه آمریکا را نداشته است. آمریکایی ها در خلال دهه های گذشته از شیوه های متعددی نظیر مداخله نظامی مستقیم (برنامه ی نظامی طبس) و غیر مستقیم (حمایت از رژیم صدام حسین و پشتیبانی از کودتای نوژه)، انواع تحریم های اقتصادی یک سویه و دسته جمعی، حمایت از اپوزیسیون داخلی جهت ایجاد انقلاب رنگی، توسل به رسانه ها جهت تغییر بافت فرهنگی و... بهره جسته اند. اقداماتی که علی رغم هزینه های سنگین آن تا کنون به موفقیتی برای آن ها منجر نشده است. سیاست های فوق کاملا در نقطه ی مقابله شعائر آمریکایی در دفاع از دموکراسی، حقوق بشر و حمایت از خواست ملت ها قرار دارد.


منبع: فرهنگ

 

کد مطلب: 18387

ارسال نظر

پربازدیدها

انتخاب سردبیر