حسین شیخ‌الاسلام از دانشجویان پیرو خط امام مطرح کرد:

هدیه ساعت طلا به بنی‌صدر از سوی جاسوس آمریکایی

شیخ‌الاسلام گفت: بین کارمندان وزارت خارجه و کارمندان سیا در سفارت رقابت شدیدی وجود داشت. کارمندان وزارت خارجه خیلی دلشان می‌خواست بدانند در اسناد آمریکایی سیا چه نوشته شده، به همین دلیل خیلی از کارمندان وزارت خارجه در کشف رمز اسناد به ما کمک کردند.

هدیه ساعت طلا به بنی‌صدر از سوی جاسوس آمریکایی

گیلان خبر: پس از تصرف لانه جاسوسی آمریکا،‌ شاید با قوت بتوان گفت یکی از مهمترین دغدغه‌های دانشجویان باز خوانی اسناد بود. با اینکه خیلی از اسناد،‌مدارک، میکرو فیلم‌ها و … منهدم شده بود، اما همان باقی مانده نیز پرده از چهره «شیطان بزرگ» برداشت.

بازسازی و بازخوانی اسناد کار بسیار دشواری بود که دانشجویان این امر مهم را انجام دادند. یکی از این افراد «حسین شیخ الاسلام» است. او متولد۱۳۳۱ است و در سال ۱۳۵۰ برای تحصیل به آمریکا رفت. در زمان تحصیل عضو انجمن اسلامی دانشجویان اروپا و آمریکا بود.

او سال‌های ۵۸ و ۵۹ را با «دانشجویان پیرو خط امام» به بازسازی، رمزگشایی و ترجمه، تکمیل و تحلیل اسناد لانه جاسوسی پرداخت. در سال ۵۹ در نخست‌وزیری کار دولتی خود را آغاز کرد. بعدها به عنوان معاون سیاسی وزارت خارجه کار خود را ادامه داد. از سال ۷۷ به مدت ۵ سال سفیر ایران در سوریه بود. او نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی دوره هفتم بود. همچنین در دولت نهم به عنوان قائم مقام وزارت خارجه فعالیت داشته است. 

* قبل از اینکه برای تحصیلات به خارج از کشور بروید در چه شرایطی به سر می‌بردید؟
من در خانواده مذهبی بزرگ شدم و ساکن خیابان ایران بودیم. در مدرسه ناصرخسرو درس می‌خواندم، در کوچه روحی که الان شهید فیاض بخش است. بزرگوران زیادی مانند: شهیدان فیاض‌بخش، بهشتی، مطهری، دکتر وحید دستجردی و… در این محله بودند. هر کدام از مبارزین مذهبی که می‌خواست خانه‌ای بگیرد در این محله می آمد. آن موقع خیابان ایران محله مسلمان‌نشین و مذهبی بود. سال ۴۲ که قضیه ۱۵ خرداد پیش آمد ما خیلی متاثر شدیم. همه محله‌ بازاری بودند. صدای تیر و تفنگ محله را پر کرده بود. یادم هست مدرسه ما را تعطیل کردند. بعد از این جریان صدای تیر و تفنگ بر روحیه‌ام اثر گذاشته بود، اما فعالیت سیاسی نداشتم. من به قصد اینکه یک شخصیت علمی شوم و بتوانم به مملکتم خدمت کنم به آمریکا رفتم.

*با امام خمینی(ره) هم آشنا بودید؟
 من از سال ۴۲ امام را شناختم. این سوال برایمان پیش آمد که این سر و صداها برای چیست؟ این حرف ها چییست؟بعد مشخص شد که آقای خمینی‌ای هست که ضد شاه است. تماس داشتن با ایشان و بردن نامش خطر است، پدر من هم خیلی محافظه کار بود و ما هم از بیرون رفتن می‌ترسیدیم. سیطره ساواک بر ذهنیت پدرم و خانواده حاکم بود. شاید یکی از دلایلی که می‌خواست من به خارج بروم این بود که از این جو دور باشم.

*در کدام دانشگاه آمریکا تحصیل کردید؟
 سال اول را در دانشگاه دیویس در رشته کامپیوتر مشغول به تحصیل شدم. همان سال اول عضو انجمن اسلامی شدم. من مسلمان بودم و طبیعتا دنبال گوشت حلال برای غذا بودم. به همین دلیل زود جذب طیف بچه مسلمان‌ها شدم .در آنجا با شهید قندی [وزیر پست،تلگراف و تلفن دولت شهید رجایی]آشنا شدم. ایشان در دانشگاه دیویس بود. بعدها با آقای زالی که یک زمانی وزیر کشاورزی بودندآشنا شدم؛ ایشان هم دیویس بودند. با چند نفر از این دوستان آشنا شدم آنها مرا به جلسات قرآن می‌بردند. با آنها به دانشگاه برکلی می رفتیم که مرکز منطقه‌ای انجمن اسلامی کالیفرنیا بود.
آقایان بهروز ماکویی، ‌آیت‌اللهی که بعدها در وین در انرژی اتمی سفیر ایران شد، برادران وهاجی که یکی در بانک بود و دیگری وزیر بازرگانی شد، محسن نوربخش با من در دیویس بودند که همان جا ماندند. من، محسن نوربخش، دکتر قندی و زالی با هم در یک ماشین به برکلی می‌رفتیم. وقتی می‌خواستیم به جلسه برکلی برویم همه با یک ماشین می‌رفتیم که ارزانتر شود. از دیویس تا برکلی۱.۵ ساعت راه بود. در کل این افراد مسئول انجمن بودند.

شهید چمران پایه‌گذار این انجمن بود. ایشان جزو شخصیت‌های بارز در این انجمن بودند. از برکلی خیلی خوشم آمد. فهمیدم این دانشگاه، دانشگاه معتبری است و تلاش کردم نمرات خوبی بیاورم که برکلی مرا قبول کند. همان سال درخواست کردم و سال بعد پذیرفته شدم. مرکز اصلی سیاسی انجمن اسلامی در برکلی بود. در دیویس و دانشگاه‌های دیگر جلسات انجمن اسلامی برگزار می‌شد، اما مرکزیت با دانشگاه برکلی بود.

*شهید چمران را در آنجا دیدید؟
 وقتی من وارد برکلی شدم شهید چمران از آمریکا خارج شده بود و به لبنان رفته بود. من به دانشگاهی رفتم که شهید چمران با عزت در آنجا تحصیل کرده بود و شاید جالب باشد که بگویم در جایی مشغول به کار شدم که ایشان قبلا کار می کردند. جلوی دانشگاه برکلی خیابانی بود به اسم خیابان «تلگراف اونیو » که در آمریکا خیابان معروفی است. چون محلی است که دانشجویان از هر قشری در آنجا جمع می شدند و سر و صدا می‌کردند. بیشتر مغازه‌های این خیابان هم کافه قهوه‌خوری بود. در این خیابانی است که تظاهرات جنگ ویتنام از آن شروع شد و شیشه‌های تمام مغازه را شکستند و تظاهرات‌های معروف را شروع کردند. شهید چمران در آن خیابان در یک مغازه زیراکس کار می‌کرد. آن موقع زیراکس کار جدید و تازه‌ای بود و از همین شیشه‌‌های گرد بود. رسم بود که ایرانی‌ها وقتی می‌خواستند از آن دانشگاه یا شهر بروند کار خود را به هم وطن خود می‌دادند. ایشان رفت و من کارش را گرفتم اما شهید چمران کجا و من کجا.

ایشان در دانشگاه فنی تهران شاگرد اول بود. در برکلی هم شاگرد بسیار ممتازی بود. افرادی که در رشته های الکترونیک و کامپیوتر درس می‌خوانند، اشتیاق زیادی دارند و درخواست می‌کنند که به لابراتواری به اسم «بل» بروند و مشغول به تحقیق شوند. لابراتور بل، بدون شک مهمترین جایی است که یک نفر می‌تواند در این رشته در آنجا تحقیق کند. مثلا آقای جوان، لیزر را در آنجا کشف کرد.

شهید چمران به بل دعوت شد اما نرفت. علتش را هم توضیح داد و آن اینکه ایشان می گفت: وقتی من به آنجا می‌روم و تحقیق می‌کنم و در پایان هم نمی‌دانم چه کسی از آن تحقیق استفاده می‌کند. ایشان ترجیح می‌داد کارهای ساده‌ای را انجام دهد و امور زندگی‌اش را از این راه‌ها بگذراند.

یک خانم بسیار با شخصیت که پدرش ثروتمند و کارخانه‌دارآمریکایی بود، همسر شهید چمران شد و مسلمان هم شد. شهید چمران نمی‌خواست آمریکا بماند می‌خواست به لبنان برود. این خانم آنقدر شهید چمران را دوست داشت که با ایشان به لبنان رفت. ۴ پسر داشتند، پسر بزرگش کمال و پسر کوچکشان جمال نام داشت.

با رفتن شهید چمران به لبنان خانواده هم همراه ایشان می‌رود اما با گذشت زمان همسرشان به دلیل جنگ به همراه فرزندانش به آمریکا باز می‌گردند. جالب این است بچه‌ای(جمال) که در جنگ لبنان زیر توپ، تانک و مسلسل طاقت آورد و خدا او را سالم نگه داشت در استخر خانه آن خانم در آمریکا غرق شد.

نگه دارنده‌اش نیکو نگه داشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست

شهید چمران نسبت به جمال حالت خاصی داشت. مثلا کفش او را در لبنان نگه داشته بود و با آن صحبت می‌کرد. زیر متکا و رختخوابش می‌گذاشت و با آن می‌خوابید.

* فضای حاکم بر انجمن اسلامی چگونه بود؟
در‌ انجمن اسلامی خاطرات زیادی دارم. ما در کالیفرنیا بودیم و طبیعتا در آنجا روحیه چمرانی‌ حاکم بود. آقای دکتر محمد یزدی در تکزاس بود و در آنجا بیشتر روحیه نهضت آزادی حاکم شده بود. بین ما رقابتی بود، ما دوست نداشتیم انجمن به احزاب سیاسی بچسبد. در نشست‌های سالانه انجمن رقابت بروز می‌کرد.

از افراد دیگر که می‌توانم نام ببرم آقای محمد هاشمی رفسنجانی بودند که چون سنش از همه ما بیشتر بود به او «پدر» می‌گفتیم. ثروتش هم از همه ما بیشتر بود! باید سمت پدری را به جا می‌آورد. ایشان باغ پسته داشت و ثروت خوبی داشت. از افراد دیگر که می‌شود نام برد آقای سهراب‌پور رئیس دانشگاه صنعتی شریف بودند.

*انجمن اسلامی آمریکا و اروپا با تعامل داشتند؟
 با هم جلسات و تعاملاتی داشتیم. بعد از مدتی فهمیدیم باید دبیر انجمن را طوری انتخاب کنیم که دبیر آمریکا و اروپا هم باشد. یعنی برای کل انجمن یک دبیر انتخاب کنیم. سال ۵۵ به این نتیجه رسیدیم که باید این گونه کار کنیم. قبلا اروپا تشکیلات خودش و آمریکا تشکیلات خودش را داشت، اما بعدا فهمیدیم باید الحاق شود. آن سال که آقای محمد هاشمی دبیر تشکیلات بود. آقای شهریار روحانی دبیر فرهنگی، بنده دبیر انتشارات بودم. خیلی از شخصیت‌هایی که اول انقلاب سر کار آمدند از بچه‌های سالم انجمن اسلامی بودند. آقای جواد ظریف از بچه‌هایی بود که بعدا انجمن عضوگیری کرد. ایشان جوان بود و در آنجا درس می‌خواند، انجمن ایشان را عضوگیری کرد.

*چه سالی به ایران بازگشتید؟
من قبل از انقلاب نمی‌‌توانستیم به ایران بیاییم. چون به عنوان چهره شناخته شده در انجمن اروپا - آمریکا بودم. فکر می‌کردم اگر به ایران بیایم دچار مشکل خواهم شد و می‌ترسیدم چون چهره علنی شده بودم. به همین دلیل من جرات نداشتم به کنسولگری ایران بروم. مدت‌ها قاچاقی در آمریکا زندگی می‌کردم، یعنی تاریخ گذرنامه‌ام گذشته بود اما جرات نمی‌کردم آن را تمدید کنم. می‌ترسیدم گذرنامه را به آنها بدهم و دیگر به من پس ندهند. زمانی که انقلاب پیروز شد بچه‌های انجمن کنسولگری را گرفتند و ما شدیم آقای کنسولگری و خودمان گذرنامه خودمان را تمدید کردیم.

شهریار روحانی (داماد دکتر یزدی) به همراه برادرش شاهرخ و من در برکلی درس می‌خواندیم. من، شهریار، آقای محمد هاشمی وآقای گنجی دوست در منزل دکتر یزدی جلسه دبیران انجمن را داشتیم. در آن جلسه آقای محمد هاشمی دختر آقای دکتر یزدی را برای شهریار روحانی خواستگاری کرد. بعدها توجهات آقای روحانی به سمت نهضت آزادی معطوف شد و رفت در کنار خانمش زندگی کرد و ما هم در کالیفرنیا ماندیم. بعد از گرفتن کنسولگری، شورای انقلاب حکم داد که آقای شهریار روحانی در واشنگتن سرپرست سفارت ایران در واشنگتن شود. او هم به بچه‌های انجمن حکم داد که سرپرست کنسول‌گری‌ها در قسمت‌های مختلف بشویم. ۶- ۵ کنسول‌گری در آمریکا داشتیم. به این ترتیب من اول سال ۵۸ (اول عید) به ایران آمدم.

*در بازگشت به ایران جو حاکم بر جامعه را چگونه دیدید؟
فضای جامعه کاملا انقلابی بود. من وقتی به آمریکا رفتم به خاطر خودم بود. رفتم که خودم چیزی بشوم، اما وقتی به ایران آمدم همه چیز به خاطر ایران و کسان دیگر بود. جو ایثار و از خودگذشتگی خاصی در زمان انقلاب دیده می‌شد. به خصوص اینکه ما خود را مدیون مردم و مبارزین می‌دانستیم. چون در کشت و کشتارها حضور نداشتیم که جانمان را کف دستمان بگذاریم و حس می‌کردیم بدهکار انقلاب هستیم. اولین کاری که در ایران شروع کردم در وزارت ارشاد بود، پاسخ دادن به مقالاتی که در دنیا تهمت‌هایی به انقلاب زده بودند.

یکی از دوستان ما که در آمریکا به اسم آقای «رحیمیان» مدیر کل آن قسمت بود. ایشان مرا می‌شناخت با ایشان هم اتاقی بودیم و مرا دعوت کرد و من رفتم تا اینکه جریان تسخیر لانه به‌وجود آمد و به آنجا رفتم.

*نحوه ورودتان به جریان تسخیر لانه جاسوسی آمریکا چگونه بود؟
 دانشجویان داخل لانه دنبال کسی می‌گشتند که زبان انگلیسی بداند، بتواند با گروگان‌ها حرف بزند و اسناد را بفهمد. بنده قبلا زمانی که دانشجو بودم به طور علنی فعالیت‌هایی در خارج کشور داشتم. در آمریکا دبیر انجمن اسلامی امریکا، کانادا و اروپا بودم. بعد از آن هم فعالیت می‌کردم. بعضی‌ مواقع لازم بود که بچه‌های انجمن مصاحبه تلویزیونی کنند. جواب مردم را بدهند، به مدافعین شاه یا کسانی که از طرف شاه به انقلاب حمله می‌کردند، جواب بدهند یا در تظاهرات مصاحبه‌ای انجام دهند. من به خاطر این فعالیت‌ها شناخته شده و علنی شده بودم. به همین دلیل شبِ روز ۱۳ آبان آمدند دم درب منزل‌ ما و من همان شب به لانه رفتم و از آنجا ارتباطم با دوستان شروع شد.

* زمانی که خبر تسخیر لانه جاسوسی را شنیدید چه حسی داشتید؟
 با اینکه من درآمریکا زندگی کرده بودیم، اما انقلاب را خوب می‌شناختیم. سیاسی بودیم و جریاناتی را مانند قضیه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را می‌دانستیم؛ کودتایی که از داخل سفارت ایالات متحده هدایت شده بود. می‌دانید که در اتوبیوگرافی خودشان نوشتند که چگونه از داخل سفارت، کودتا را هدایت کردند. در همان روزها امریکایی‌ها شاه را وارد آمریکا کرده بودند. می‌توان گفت دو انگیزه مهم در بین دانشجویان و مردم وجود داشت: ۱- شاه را پس بگیریم و عادلانه محاکمه کنیم. ۲- کودتا از طریق سفارت علیه ملت اداره نشود.

ما به خوبی می‌فهمیدیم که این انقلاب نهضت ملی نیست، این امام، مصدق و آیت‌الله کاشانی نیست. این ملت هم آن ملت نیستند. اما نمی‌دانستیم آمریکایی‌ها این را می‌فهمند یا نه؟ یک بار آمریکا امتحان کرد و موفق بود اما ممکن بود این بار امتحان کند، کشتاری هم بشود وشاید هم ناموفق باشند. اما کسی نمی‌توانست تضمین کند که آمریکایی‌ها این ریسک را نکنند. علی‌الخصوص که شاه را به داخل آمریکا بردند. این عکس‌العمل طبیعی بود و من هم خیلی آن را قبول کرده و موافق آن بودم تا دانشجویان درخواست به همکاری کردند، رفتم و یک ذره تامل نکردم که بررسی کنم.

* به عنوان شخصی که خارج از برنامه دانشجویان وارد جریان تسخیر لانه شدید، آیا به نظر شما دانشجویان در ایجاد این جریان احساسی عمل کردند؟
 تسخیر لانه قطعا باید انجام می‌شد، شک نکنید.

* دلایلش چیست؟
 ما که نمی‌دانستیم دشمن چه تاکتیک‌هایی دارد. ما می‌فهمیدیم که آمریکا دشمن است. می‌فهمیدیم که اینها نمی‌توانند دست از شاه بردارند. برای اینکه شاه تمام اساس قدرت آمریکا در منطقه بود. امنیتی که شاه به عنوان ژاندارم منطقه در خلیج فارس تامین می‌کرد به آمریکا کمک کرد. آمریکایی‌ها با جریان نفت دنیا را اداره کرده و می‌کنند. نفت کالای خیلی حساسی است مثلا چین نصف نفت خود را از ایران وارد می‌کرد. اگر آمریکایی‌ها با این نفت بازی می‌کردند می‌توانستند کل چین را ساقط کنند. فرض کنید فردا در پمپ‌های بنزین یک مشکلی پیش بیاید. کامیون‌های حمل بنزین دیر برسد، همه چیز بهم می‌ریزد.

نیروگاه‌های ما یک زمان نفت سوز بود اما الان گاز سوز است. فرض کنید الان به اینها گاز نرسد، برق نباشد، برق کم باشد. ببینید در کارخانه‌ها چه بساطی راه می‌افتد. اعتیاد به نفت از اعتیاد به مواد مخدرخطرناک‌تر است. اعتیاد به نفت یک اعتیاد واقعی است. اعتیاد به مواد مخدر، اعتیاد روانی است. اگر من بگویم نفت شما می‌گویید حرکت، حیات، همه چیز.انرژی یعنی همه چیز.

آمریکایی‌ها با اداره جریان انرژی، دنیا را اداره می‌کنند به چین می‌گویند بازی در نیاوری‌ها! من لات محله هستم. پیچ را شل و سفت می‌کنم. به اروپا هم همین را می‌گوید.

شاه برای آمریکا این کار را انجام می‌داد. چرا شاه را ژاندارم کردند؟چرا تجهیزات به او دادند؟ بعد از کودتای ۲۸ مرداد آمریکا باز شاه را سرکار آورد. به همین دلیل شاه به ملت متکی نبود، به آمریکایی‌ها متکی بود. او در سیستم غرب و برای آمریکایی‌ها تصمیم می‌گرفت و اجرا می‌کرد. یعنی جریان های کاپیتولاسیون، ۱۵ خرداد و … یکدفعه در این مملکت ایجاد نشد. شاه با غرب اُخت شده بود. شاه برای آمریکا حیاتی بود و آنها هم از شاه حمایت می‌کردند. اینها با هم بودند و یک سیستم