ماجرای ازدواج من!

یاد سفری افتادم که می‌خواستیم با دوستم برویم و چون من مجرد بودم ...

ماجرای ازدواج من!

گیلان خبر : برای من زندگی کف آلود شروع شد. یعنی در یک روز کف آلود که قرار بود با خانواده به مجلس عروسی فامیلمان برویم. من مسیر زندگی‌ام را آن روز پیدا کردم. ساعت سه بعد از ظهر بود که من از راه رسیدم داشتند سفره ناهار را جمع می‌کردند. نگاهی به قابلمه قورمه سبزی کردم که یک لوبیا در تهش مانده بود و با ناباوری پرسیدم:
غذا تمام شد؟
مامان نگاهی به من که تازه از راه رسیده بودم کرد و با تعجب پرسید: مگر تو خانه نبودی؟ مگر سر سفره ننشسته بودی؟
دل توی دلم نبود که یک بشقاب قورمه سبزی و برنج زعفرانی جلویم بگذارند که گفتم: یعنی بود و نبود من اصلاً معلوم نبود؟ نا سلامتی من هم برای خودم آدمی هستم!

خانم بزرگ نگاهی به من کرد و پاهایش را دراز کرد و ابرویی بالا انداخت و گفت: بود و نبود آدم مجرد که پیدا نیست! آدم مجرد خودش را هم نمی‌تواند جمع کند!
پدر گرامی هم پوزخندی زد و گفت: تازه آدم مجرد خودش را هم نمی‌تواند جمع کند!

خواستم دست بیندازم لااقل لوبیای ته مانده قورمه سبزی را توی دهان بگذارم که سپهر بچه هشت ساله خواهرم زودتر از من جنبید و آن را توی دهان چرخاند و با خنده گفت: آدم مجرد یک لوبیا را هم نمی‌تواند جمع کند!
نگاهش کردم و گفتم: تو یکی دیگر برای من فلسفه بافی نکن!
پدر گرامی هم نوه‌اش را توی بغلش گرفت و در حال قربان صدقه رفتن او گفت:
خوب راست می‌گوید! آدم مجرد؛ هزار و یک عیب دارد و یک حسن! حسنش هم این است که هیچ کس نگرانش نیست تازه این هم خودش عیب است و عیبش این است که هیچ کس نگرانش نیست!

بعد هم همه خندیدند. می‌خواستم بروم بیرون از خانه برای خودم غذایی بگیرم که خانم بزرگ گفت: الآن وقت غذا خوردن نیست زودتر حاضر شو باید برویم تالار!
سپهر هم فوری گفت: شام تالار عروسی خیلی خوشمزه است! گرسنگی‌ات رفع می‌شود!
نگاهشان کردم و باباخان فوری گفت: برو یک دوش بگیر و آماده شو که برویم به مراسم عروسی پسرخاله پسردایی من برسیم!
گفتم: حالا لازم است که من در مراسم عروسی پسرخاله پسردایی شما حضور داشته باشم؟

اخوی بزرگمان هم از اتاق آمد بیرون و گفت: نه خیلی هم لازم نیست! کسی سراغ آدم مجرد را نمی‌گیرد! ما نرویم از بچه مان می‌پرسند پس بابایت کو؟ از پدرزن‌مان می‌پرسند پس دامادت کو؟ ولی سراغ تو را چه کسی می‌خواهد بگیرد!
نگاهش کردم و با حرص گفتم: حالا برای این که نشانتان بدهم بود و نبود من هم اهمیت دارد یک دوش می‌گیرم و همراهیتان می‌کنم. بعد هم درحالی‌که صدای قربان صدقه خانم بزرگ را می‌شنیدم که در وصف اخوی بزرگم بود با خودم می‌گفتم زندگی فقط زندگی مجردی چون نگرانی هیچ چیزی را ندارید! نه گرانی نه تورم ...نه تمام شدن مواد یخچال! درآمدت برای خودت است. هر جا اراده کنی می‌روی و هر چیزی که بخواهی می‌توانی بخری ...توی همین فکرها بودم که احساس کردم زمان زیادی را دارم در حمام و با موهای کف آلود می‌گذرانم! شیر آب را که باز کردم و سرم را زیر آن بردم. هرچه صبر کردم یک قطره آب هم نیامد. بیشتر صبر کردم اما صبر من نتیجه ای نداشت چون متوجه شدم که آب از شیر هرگز نخواهد چکید و آّب قطع است! صدایم را بالا بردم و فریاد زدم:
آب قطع است!

باز هم صبر کردم تا نیروی کمکی بیاید و آبی بر سر ما بریزد! اما باز هم صبر من نتیجه ای نداشت چون متوجه شدم سکوت عجیبی در خانه حکم‌فرماست! با پاهای لرزان وارد صحن علنی منزل شدم و جز کوله‌باری از لباس و وسیله که معلوم بود اهل منزل بدون اینکه به یاد این باشند یک فرزند دیگر هم در خانه دارند به مراسم عروسی تشریفشان را بردند. به سمت در که رفتم یک چیز دیگر هم فهمیدم. در را کلید کرده و من هم کلید نداشتم! با موهای کفی روی زمین نشستم و صدای خانم بزرگ توی گوشم پیچید که می‌گفت:
آدم مجرد هیچ جا جا ندارد!

روی زمین نشستم و خواستم از مجردی خودم دفاع کنم که یادم افتاد کسی واقعاً کنارم نیست و حالا می‌توانم با خودم صادقانه برخورد کنم. فرصت شغلی را که به خاطر مجرد بودنم از دست دادم به یادم آمد! خواستم خودم را دلداری بدهم که آن شغل مناسب من هم نبود به یاد خانه ای افتادم که به خاطر مجرد بودنم به من ندادند. خواستم بگویم خانه هم قیمتش بالا بود که به یاد ماشینی افتادم که می‌خواستم معامله کنم و به من گفتند یک مشتری دارد متأهل است و او واجب‌تر است افتادم ...خاطرات زندگی‌ام از مقابل چشمانم که رد شد حتی قصاب محله هم آمد جلوی چشمم که دیروز نگاهم کرد و سرش را تکان داد و گفت:
آدم مجرد چه از زندگی می‌فهمد جز خوردن و خوابیدن!

بعد هم یاد سفری افتادم که می‌خواستیم با دوستم برویم و چون من مجرد بودم خانواده‌اش اجازه ندادند با من هم‌سفر شود افتادم! بعد هم یاد جاهایی که باید به موقع می‌رسیدم و خواب ماندم افتادم که کسی نبود صدایم کند! به یاد همین مراسمی که همه رفتند و من ماندم افتادم! می‌دانستم که اگر متأهل بودم حتماً یکی نگرانم می‌شد و بود و نبود من برایش اهمیت داشت! این بود که فشار گرسنگی و مجردی باعث شد که گوشی را بردارم و زنگی به مامان بزنم و در حالی که گریه می‌کردم گفتم:
من می‌خواهم متأهل شوم!
مامان که صدای تالار نمی‌گذاشت صدای من را بشنود داد زد: از تالار بیا بیرون ببینم چه می‌گویی!

3110_marriage.jpgفهمیدم حتی نمی‌داند که من در تالار نیستم! نشستم توی خانه و زیر لب گفتم: متأهل هم نشدم که هر روز بیدار می‌شوم میز صبحانه آماده باشد. متأهل هم نشدم لباس‌هایم اتو داشته باشد! متأهل هم نشدم یکی غصه‌ی چک فردایم را بخورد. متأهل هم نشدم تا من نیایم خانه کسی شام نخورد. متأهل هم نشدم غر بزنم این چیه ناهار درست کردی؟ متأهل هم نشدم کسی به من بگوید خدا سایه‌ات را از سرم کم نکند. متأهل هم نشدم تا از سر کار میایم یکی کتم را از روی شانه‌هایم بردارد و در همین فکرها بودم که چشمم سنگین شد!

اهل خانه نصفه شب که با خوشحالی کلید انداختند و وارد خانه شدند من با موهای کفی روی زمین نشسته بودم که سپهر نشانم داد و گفت: آدم مجرد خواب و خوراک هم ندارد! ببینید با موهای کفی اینجا خوابیده است!
اخوی بزرگم هم گفت: کی رسیدی که رفتی سرت را بشوری!
بعد هم آهی کشید و ادامه داد: آدم مجرد همین است دیگر! فکر و خیالی ندارد جز این که موهایش را بشوید و خودش را خشک و تر کند!

نگاهشان کردم. زیر لب گفتم: همین فردا برایم خواستگاری بروید!
باباخان با خوشحالی گفت: گفتم بیاید عروسی پسرخاله پسردایی من هوایی می‌شود ...دیدید راست گفتم!؟ این که خودش فکرش نمی‌رسد!
خانم بزرگ گفت: به نظر من که همین الآن بروید برایش خواستگاری؛ آدم مجرد حرفش هزار طرف می‌رود؛ ممکن است فردا بگوید خواب‌نما شده بودم!

کد مطلب: 6319

ارسال نظر

پربازدیدها

انتخاب سردبیر