گفتگوی اختصاص با سید رحیم حسینی پدر شهید ورزمنده گیلانی ؛

گفتند کامیونش را آتش بزنید

روایت جنگ داستان نیست ، افسانه نیست ، حکایت مردانی از کشوری است که همیشه تا پای جان برای دفاع از نوامیس و مام وطن جنگیدند . روایت جنگ ، حکایت پرپر شدن مظلومانه مردانی است که در عین شهامت و شجاعت ، بی آلایش و مومن بودند .

گفتند کامیونش را آتش بزنید

گیلان خبر :روایت جنگ داستان نیست ، افسانه نیست ، حکایت مردانی از کشوری است که همیشه تا پای جان برای دفاع از نوامیس و مام وطن جنگیدند . روایت جنگ ، حکایت پرپر شدن مظلومانه مردانی است که در عین شهامت و شجاعت ، بی آلایش و مومن بودند .

آنان رفتند تا ما بمانیم و زیر سقف خانه هایمان آرامش داشته باشیم . آنان ، گرسنگی ، سرماو گرما و دوری از خانواده و تنهایی را تحمل کردند و عاشقانه جان باختند . در دوران دفاع مقدس ، همه اقشار جامعه حضوری چشمگیر و حماسی داشتند .آحاد ملت نقش داشتند . از آن پیر زن روستایی که اندک محصول کشاورزی اش را به جبهه ها هدیه می داد تا برخی سرمایه داران مومن و متعهد و از آن امدادگر هلال احمر تا آشپز و راننده .همه و همه بودند برای یک هدف مقدس و والا .

ساعت حدود یازده صبح بود که پایین تر از میدان شهرداری رودسر ، وارد کوچه شهید سید جواد حسینی شدم . خانه را که نیافتم دوباره تماس گرفتم . حاج آقا که منتظر بود گفت که تا انتهای کوچه بروم . نزدیک رودخانه ، داخل یک کوچه بن بست عریض ، منتظرم ایستاده بود . با روئی گشاده و مهربان استقبال کرد . وارد حیاط قدیمی اما پر از گل و طراوتش که شدم تازه فهمیدم که چگونه یک « راننده کامیون » اینگونه با صفا می شود . گرد سپید پیری ، بر محاسنش نشسته بود و چند باری جسمش را به تیغ جراحان سپرده بود .

وارد اتاق پذیرایی که می شدی دو عکس بزرگ از سید جوادش در دو گوشه اتاق به چشمت می خورد . یک قاب بزرگ هم به پشتی ها تکیه داده بود که حدود بیست عکس یادگاری از جوادش و خودش در آنها بود .

هر چند فکر می کردم مصاحبه ، نیم ساعتی بیشتر طول نکشد اما بیش از یک ساعت و نیم مهمان آن خانه با صفا بودم و صحبتهای گرم سید، مجال رفتن نمی داد .هنگام خداحافظ هم ، اصرارهای او و همسر مهربانش برای صرف ناهار ، بیش از پیش شرمنده ام کرد .

سید رحیم حسینی ، نه فرمانده بوده و نه درجه دار . حتی سلاح هم در دست نگرفته . اما « رزمنده » بوده مثل همه مردم ایران . او یکی از راننده کامیون هایی بوده که اگر نبود، نه کمکهای مردمی به جبهه ها می رسید و نه امکانات رزمندگان .او که اکنون عنوان زیبای « پدر شهید» را همه بر مدالهای افتخاراتش افزوده مشتی است نمونه خروار از مردمان با غیرت گیلان زمین . آنچه می خوانید گپ و گفتی است دوستانه با او .

-  خودتان را برای مخاطبین ما معرفی نمایید .

من سید رحیم حسینی ، متولد سال 1330 در روستای کولکاسرای رودسر هستم . در خانواده ای مذهبی رشد کرده و علاوه بر مکتب خانه ، به مدرسه هم رفته و تا پایان دوران ابتدایی را خوانده ام .

-  چه شد که سراغ رانندگی کامیون رفتید ؟

من در دوران نوجوانی در کارهای کشاورزی به پدرم کمک می کردم .اما بعدها بعلت سختی کار و کمی درآمد کشاورزی ، تصمیم گرفتم سراغ شغل دیگری بروم . لذا گواهینامه پایه یکم گرفتم و با شراکت یکی از دوستان ، کامیون گرفته و راننده کامیون شدم .

-  از ازدواج و فرزندانتان برایمان بگویید .

من سال 1346 یعنی وقتی 16 ساله بودم به اصرار پدرم ازدواج کردم . که ثمره آن دو دختر و پنج پسر بود . یکی از پسرانم به نام سید جواد ، شهید شد و یکی دیگر روحانی است .دو پسرم کارمند جهاد کشاورزی و مهندس شهرداری هستند . یکی از پسرانم هم رانندگی کامیون می کند و الان با خودم مشغول است .

-  آیا شما هم در مبارزات پیش از انقلاب حضور داشتید ؟

من صادقانه عرض کنم که جزء مبارزین نبودم . دلیل آن هم بیشتر به شغل من برمی گشت یعنی چون اغلب در جاده بودم و هم کمتر از اخبار مطلع می شدیم و هم فرصت شرکت در تظاهرات و ... را نداشتم .

از طرفی تا سالها ، مبارزات بسیار مخفیانه انجام می شد . البته فرزند شهیدم در پخش اعلامیه های حضرت امام ( ره ) تلاشهایی کرده بود و با دوستانش فعال بودند .

-  چه شد که به فکر حضور در جبهه افتادید ؟

من از سال 52 راننده کامیون شدم. بعد از پیروزی انقلاب و شروع جنگ تحمیلی ، کمکهای زیادی توسط مردم به جبهه ها اهداء می شد که توسط هلال احمر به مناطق جنگی و دست رزمندگان اسلام

می رسید.من به دلیل علاقه به انقلاب و اسلام ، داوطلبانه به هلال احمر رودسر مراجعه کردم و به انتقال رایگان کمکهای مردمی به جبهه پرداختم .برای بردن هدایای مردمی ، گاهاً با پسر شهیدم سید جواد و یا پدرم می رفتیم .

-  مشهور است که یکبار شما اسیر هم شده اید . داستان آن را برای مخاطبین روایت هشتم ، تعریف کنید

تا سال 60 من همیشه بار را از گیلان به سمت اهواز و مناطق پشتیبانی دیگر می بردم . در یکی از سفرها ، قرار شد با یکی دیگر از رانندگان کامیون که از دوستانم بود ، بارها را از هلال احمر تحویل بگیرم و دو ماشینه به سمت بوکان ببریم . در هنگام مراجعه به هلال احمر رودسر چهار نفر از پرسنل آنجا گفتند که ما هم با شما به جبهه می آییم . ما بعلت نبود جای کافی در ماشین ، ابتدا مخالفت کردیم اما با اصرار آنها ، پذیرفتیم و به راه افتادیم .

در سنندج به دلیل بسته شدن جاده ، مجبور به توقف شدیم . صبح از سنندج به همراه یک ستون از ماشینهای ارتشی به سمت سقز رفتیم . در بین راه ، متأسفانه ماشین دوست من چپ کرد که الحمد لله به خودشان آسیب جدی نرسید . من به اجبار بارها را از سقز به بوکان بردم .مسئولین در آنجا به من گفتند که چون راهها نا امن است و ممکن است برایت خطری پیش بیاید ، برو به تبریز و بر نگردد . اما من تنها گذاشتن دوستم در جاده برفی و خطرناک را رسم جوانمردی ندانسته و دوباره برگشتم تا کامیون او را بوکسل کنیم .

در آن زمان به دلیل حضور کومله دموکرات در منطقه ، از عصر به بعد جاده ها نا امن بود . ما بعد از رتق و فتق کارهای ماشین دوستم تا پاسگاه زرینه رفتیم . نیروهای پاسگاه گفتند نروید خطرناک است . ولی ما مجبور بودیم حرکت کنیم . در 15 کیلومتری دیواندره بودیم که کومله دموکرات ما را محاصره کردند . آنها بعد از بازرسی کامیون من ، چون عکسهای حضرت امام (  ره ) و برخی از مقامات را در داخل کابین دیدند ، فکر کردند من سپاهی هستم . لذا دستور دادند که ماشینم را آتش بزنند . من هم شروع به اعتراض کردم به آنان گفتم آتش زدن ماشین من چه دردی از شما درمان می کند ؟ اگر فکر می کنید به آتش زدن آن کاری از پیش می برید . من ترسی ندارم .

آن هم شروع کردند به کتک زدن من . کومله ها بعد که مطمئن شدند من فقط یک راننده هستم ، مرا به همراه کمک راننده ام و دوستم و کمکش را آزاد کردند و اما آن چهار نفر نیروهای هلال احمر را اسیر کردند و با خود بردند .

-  از حضورتان در جبهه ها برایمان بگویید .

من بعد از ماجرای پیش آمده ، ماشینم را به شریکم دادم و خودم راننده سپاه شدم . در واقع به استخدام قراردادی درآمدم ، نه نظامی ، بعد از شش ماه که در سپاه بودم به جبهه رفتم . اول به اهواز و بعد به کردستان رفتم و در تمام مدت حضور ، بعنوان راننده در نقل و انتقال رزمندگان دیده بان نقش داشتم . خاطرات زیادی از دوستان هم رزمم دارم . بسیاری از آنها به فیض شهادت رسیدند .

-  آیا تیر یا ترکشی به ماشینتان یا خودتان نخورد ؟

من با وجود اینکه همیشه در معرض تیر و ترکش بودم ، به خودم هیچگاه آسیبی نرسید اما ماشینم چند باری مورد اصابت گلوله و ترکش قرار گرفت .

-  اگر خدای ناکرده دوباره جنگ شود ، چه می کنید ؟

اگر جنگ شود ، فرزندانم را به جبهه می فرستم و چون خودم به دلیل مشکلات جسمی توان جنگیدن ندارم ، سقای رزمندگان می شوم تا به آنان خدمتی کرده باشم .

-  در حال حاضر مشغول چه کاری هستید ؟

من بعلت عمل های جراحی پی در پی کلیه ، دیگر قادر به رانندگی کامیون نیستم . بعد از جنگ سندیکای کامیون داران را راه اندازی کردم و در حال حاضر نیز مدیر عامل شرکت تعاونی کامیون داران رودسر و رئیس شرکت حمل و نقل ایثارگران هستم .

-  از پسر شهیدتان سید جواد حسینی برایمان بگویید .

سید جواد پسر بزرگم بود که در 20 آذر سال 47 بدنیا آمد . او در نوجوانی علیه رژیم طاغوت مبارزه می کرد و در دوران جنگ هم به کمک هلال احمر برای جمع آوری هدایای مردمی به جبهه ها می رفت .

با دست کاری در شناسنامه اش توانست در سنی کمتر از سن قانونی به جبهه برود . سید جواد چند باری به جبهه رفت و حتی سربازیش را هم در جبهه خدمت کرد . در آن مدت مجروح هم شد . سپس ضمن گذراندن دوره آموزشی رانندگی با لودر از طرف جهاد سازندگی به جبهه اعزام شد .در  4 تیر ما ه سال 67 در جزیره مجنون در حین کار ، پس از بمباران شیمیایی منطقه مفقود الاثر شد . ما هم به مدت 8 سال برایش مراسم ختم می گرفتیم که پس از این مدت ، جسد پسرم را با پلاکش آوردند .

ما او را در گلزار شهدای رودسر به خاک سپردیم .

-  خاطره ای از آن شهید تعریف فرمایید .

سید جواد 3 روز قبل از شهادتش برای ما نامه ای نوشت که در آن شعری گفته بود با این مضمون که در کوچه ها یک شهید از تبار سادات کم است . بعد از سه روز هم شهید شد . او را  در خواب دیدم و گفت که شیمیایی و بعد شهید شده .پسرم سنگر ساز بی سنگر بود .

-  تشکر می کنیم از وقتی که در اختیار ما گذاشتید .

من هم ممنون هستم .

 

کد مطلب: 19745

ارسال نظر

پربازدیدها

انتخاب سردبیر