قسمت دوم/ ازدواج

نگاهی به زندگی شهیدی که رهبری او را قهرمان خواند

در این قسمت ماجرای ازدواج شهید املاکی را باهم میخوانیم.

نگاهی به زندگی شهیدی که رهبری او را قهرمان خواند

گیلان خبر: 1. اعزام

همه سر سفره شام نشسته بودن . مشهدی رحمت، مینا خانم، کلثوم، حسن ، حسین ، محمدرضا و خانواده اش دور هم جمع بودن . مینا خانم سینی چای را روی سفره گذاشت و با ناراحتی گفت : پسر جان ! یه بار رفتی سرپل ذهاب تا مدتی ازت خبری نشد ، از اونایی که باهات اومدن ۱۳ نفرشون رو روی دست برگردوندن ، ما کشاورزیم ، با بدبختی بزرگت کردیم . کجا میخوای بری!؟

مشهدی رحمت گفت کجا میخوان ببرن شما رو ؟کی میخوای بری؟

حسین با خنده گفت : بابا چرا خودتون رو اذیت میکنین ؟! هیچ خبری نیست ، درسته جنگ شده ؛ اما همیشه که جنگ نیش ، منم مثل همه یه روزی بر میگردم ، الان امام به ما احتیاج داره . من الان پاسدارم ، فردا که جنگ تموم بشه ایشالله درس میخونم و دکتر هم میشم .

حسن _که دیگه دبیرستانی بود_ گفت : همه بچه ها دارن میرن ، منم دیپلم بگیرم میرم. همه ما باید از وطنمون دفاع کنیم . محمد رضا گفت : این رو همه میدونن ، همه وطنشون رو دوست دارن ، همه امام رو دوست دارن . ولی ما مشکل داریم ، خانواده ، کشاورزی ، امرار معاش ما با زحمت بدست میاد . درست نیست پنج تا مرد تو یه خونه باشیم و برای کارهامون کارگر بگیریم ، مردم به ما میخندن.

مشهدی رحمت با خنده گفت : نه اینکه الان خیلی کمک میکنین ، یکیتونم دم کار درد مارو دوا نمیکنه . چند روز پشت سر هم بیاید کمک بعد ما خودمون حریف میشیم .

مینا خانم گفت : پسرجان ! یه مقداری کار رو سبک بکنین کافیه ، ما سلامتی شمارو میخوایم ، دیگه الان شما بزرگتر شدین و ما پیرتر .

حسن گفت : امام دستور داده از وطنمون دفاع کنیم .

مشهدی رحمت با عصبانیت جواب داد : تو برو به درست برس ، همین یکی برای ما بسه.

مینا خانم ادامه داد : حسن برو بخواب دیگه ، صبح زود باید بری درس بخونی .

محمد رضا هم یه جور دیگه همون حرفها رو به حسن گفت .

حسن با ناراحتی گفت : بابا حسین داره میره جبهه چرا به حسن گیر میدید.

مشهدی رحمت گفت : برو دیگه ، تو هم فردا میخوای بشی مثل این و مارو وسط کار تنها بذاری.

حسین با خنده گفت : مگه قراره من برم نیام؟ من میرم و میام  ، اونجا کار باشه اونجام بعد میام به شما کمک میکنم .

میناخانم با ناراحتی گفت : پسر جان چرا حالیت نیست، یه مو از سرت کم بشه من نمیتونم رو پام وایستم .

مشهدی رحمت : اونجا بازی با جانه ، شوخی نیست . از طرفی تو که درس خوندی دیپلم گرفتی ، درست رو ادامه بده تا بهتر بتونی به انقلاب و امام کمک کنی

محمدرضا گفت ما داریم الکی خودمون رو خسته میکنیم ، این آقا همه فکراشو کرده ، الانم اومده از شماها رضایت بگیره و بس . خودتون رو خسته نکنین .

مشهدی رحمت : من بازم میگم ، درس درس درس . تا اینجا که اومدی ادامه بده . دیگه خوددانی ، ما نه میخوایم جلوی راهت رو بگیریم نه جلوی پیشرفتت رو . بخاطر خودت میگیم . تو رو از سر راه نیاوردیم ، خدای نکرده اگه اتفاقی برات بیفته ، زندگی برام معنی نداره .تو رو قسم میدم به صاحب اون شبی که توش بدنیا اومدی ، مواظب خودت باش.

مینا خانم با گریه گفت : اگه بعد از این همه صحبت منظورت اجازه گرفتن از ماست که ما راضی ایم به رضای خدا ، تو رو سپردم به خدا و امام حسین ( ع) ، اما جان مادر مواظب خودت باش.

مشهدی رحمت با بغض گفت : ما مشکلی نداریم. فقط مواظب خودت باش .

کارهای کشاورزی بالاخره به یاری خدا انجام میشه ، در حال حاضر لبیک به امام از همه واجب تره . پسر جان مواظب باش تو این راه دچار لغزش نشی ها ! تو زندگی جز لقمه حلال بهت ندادم ، این راه همونطوری که مقدسه ، لغزش هم داره.

همیشه ماجرای جنگ احد پیامبر آویزه گوشت باشه .

حسین قربون صدقه پدر و مادرش رفت و براشون از اعتقادش به خدا گفت و اونا رو مطمئن کرد که برای خدا داره حرکت میکنه و دلایل اطمینانش راجع به کمک های امام زمان ( عج) رو براشون توضیح داد.

2. ازدواج

photo_2017-03-27_20-36-24

photo_2017-03-27_20-36-32

photo_2017-03-27_20-36-38

photo_2017-03-27_20-36-41

photo_2017-03-27_20-36-45

photo_2017-03-27_20-36-49

چند ماهی بود که حسین در مناطق مختلف عملیاتی حضور داشت . او حالا یکی از افراد سرشناس واحد اطلاعات لشکر ۲۵ کربلا بود و کلی کار در منطقه بر عهده اش بود .

بعد از مدتی حسین به مرخصی رفت و موجب خوشحالی خانواده گردید.

دور هم جمع شده بودند و حسین از خاطرات جبهه تعریف میکرد . مادر بی مقدمه پرسید : پسر جان ، نمیخوای زن بگیری؟

مشهدی رحمت با خنده ادامه داد : الان دیگه وقتشه ، باید ازدواج کنی.

حسین با خنده گفت : عجب گرفتاری شدیم ها.

حسن ادامه داد : از خداشه مامان جان.

حسین دستی به موهاش کشید و با لبخند گفت : والله هر چی شما بگین ، من حرفی ندارم.

مینا خانم گفت : حالا کسی رو در نظر داری؟

حسین گفت : چی بگم . مشهدی ادامه حرفش رو گرفت و گفت : دختر آقای سحری خوبه؟ شنیدم بدت نمیاد. حسین داشت دوباره چی بگم تحویل میداد که مشهدی رحمت گفت : نه ، این نشد ، یک کلام ، میخوای یا نه؟!!

مینا خانم گفت : پسر جان این که دیگه از جنگیدن راحت تره ، بله یا نه ؟ نا هم دل داریم ، زن بگیری وضع زندگیت معلوم میشه ، خیال ما هم راحت میشه.

حسین نگاهش رو به استکان چای دوخت و گفت : راضیم به رضای خدا.

خانواده از صبح روز بعد پیگیر شدند و چند روز بعد حسین املاکی و خانم زهرا سحری روبروی آب و آیینه و قرآن در مسجد محل کنار هم نشستند.

آنها تنها زوجی بودند که در مسجد محل جشن می گرفتند .

چند روزی در منزل پدر زندگی کردند که حسین عزم سفر کرد و رو به همسر از پاسدار بودنش شروع کرد و اینکه وظایفش بر زمین مانده و به اینجا رسید که با همچو منی زندگی کردن سختی های خودش را دارد.

همسرش گفت : نمیشه کمی دیر تر بری؟ آخه هنوز دوازده روزه که ازدواج کردیم .

حسین : نترس بابا نمیخوام از دستت فرار کنم ، دارم میرم چون فکرم مشفوله . بعد از عملیات بر میگردم ، خاطر جمع باش .

اصرارهای پدر، مادر و همسر به جایی نرسید و حسین بعد از دوازده روز عازم شد.

3. نامه ای به همسر

۲۵ اسفند ۶۶ قبل از عملیات والفجر ۱۰

همسر عزیزم سلام

سلامی به گرمی دوست داشتن از یک قلب تپنده که تو را دوست دارد و جز تو به سمت دیگر نمی پوید . سلامی به گرمی آفتاب تفتیده جنوب و سرمای کوههای زیبای کردستان که هر مشت آن با خون شهیدی به چله نشسته است . سلامی به دوست داشتن ، که خدا هم با آیه (( یحبهم و یحبونه)) به این گروه دوست دار ارزش‌ها اعتماد کرده است . سلام به واژه همسر که در تنهایی و صبوری به داد من میرسد و مرا تنها نمیگذارد . سلام بر پاکدامنی عشق که زیبایی را در پی خود ، چونان خورشید پشت ابر حفظ میکند . سلام بر دست های ترک خورده که در تنهایی و سرمای غرب از هیچ کاری برای گذران زندگی ، کوتاه نمی آید و سلام به تو عزیزم که دوستت دارم و دوست داشتن را با تمام وجودم تقدیم تو میکنم ، تو میدانی که چقدر خسته و دلشکسته ام . دوستان همه رفتند و ما  ماندیم و باز دلشکسته که حق همسری تو را به جا نیاوردم و حق فرزندی را برای پدر و مادر مهربانم ! به خدا حق داری هر چه که بگویی.

تو را به پاکی عشق سوگند می دهم که حلالم کنی ، چون من نمیدانم که از پس امروز برای من فردایی هست یا نه . و زمان آنقدر زود میگذرد که دل بستن به آن، جز شرمندگی حاصلی ندارد .

 من در این تنهایی و بی کسی ، دست به دعا بر میدارم که بارخدایا ! همسر و فرزندانم را به تو میسپارم که تو بهترین نگهدارنده ای ! والله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین ! و می دانم که این دست های خسته را رو نخواهی کرد . همسر من ! هوا سرد است اما خاک از هوا سردتر ! اگر من اسیر خاک شدم ، از تو میخواهم که مرا به خاطر سستی ای که در وظیفه همسر داری کردن ، عفو کنی که در شرایط جنگ هستم و جنگ ، اینگونه ما را از هم جدا کرده است ! شاید اگر ما متولد زمان دیگری بودیم ، آسوده در کنار هم می زیستیم ولی وقتی مرگ ، حق است و انسانها در هیچ جا نمی توانند از دست آن بگریزند ، پس چه بهتر به قول امام حسین ( ع) که : مرگ با عزت و شرف بهتر از زندگی با ننگ و خواری است، شرافتمندان بمیرند ! اکنون که بر ما جنگ حادث شده و بر ما واجب شده که جهاد کنیم ، پس برمی خیزیم و به یاری پیرمان ، آن قلب عاشق ، گام بر میداریم و پشت به دشمن نمی کنیم!

اما در این میانه ، آنانی که از اکنون پشت سر ما حرف میزنند ، آیا بعد از ما حق زن و فرزندانمان را نگاه می دارند؟ آیا حرمت فرزندانمان محفوظ می ماند؟ تو را تا ابد ، سلام می فرستم و فرزندانم را به خدا می سپارم ، آنان را که در حاصل زندگی ما و نورچشمی های ما هستند و خیلی دوست شان دارم ! هر بار که به یادشان می افتم ، پاهایم سست می شوند ، چون دلم میخواهد بار دیگر صدای خنده هایشان را بشنوم و بار دیگر روی دوش من بنشینند و بازی کنند . اما چه می شود کرد ! دستم بند است و پایم در غلاف زمان گرفتار است ! ان شاالله اگر زنده ماندم ، از خجالت شما در می آیم و اگر فیض شهادتی بود ، حلالم کنید! همه شما را عاشقانه دوست دارم .

همسر و پدر کوچک تان _ حسین املاکی ۲۵ اسفند ۶۶

*برگرفته از خاطرات همرزمان ، خانواده ، کتاب اینجا چراغی روشن است (نوشته ی : حسین قاسم نژاد)

 

 

کد مطلب: 24472

ارسال نظر

پربازدیدها

انتخاب سردبیر